تبليغاتX
يك گمنام كه دوست داشت شناخته شود

يك گمنام كه دوست داشت شناخته شود

 

 

خواستم!

از خداوند خواستم عادت های زشتم را ترک بدهد.

خدا فرمود: خودت باید آنها را ترک کنی...

از او درخواست کردم خواهر معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نیست! روحش سالم است. جسم هم که موقت است...

از او خواستم به من صبر عطا نماید.

فرمود: صبر خاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست. آموختنی است...

به او گفتم: مرا خوشبخت کن!

فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو...

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم تا کاری کند که بتوانم از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود: من برای همین کار به تو زندگی داده ام.

تا آنکه از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم همان قدر که او را دوست می دارم. دیگران را هم دوست بدارم.

و خدا فرمود: آها... بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!...

این همان چیزی است که از اول باید جست و جویش می کردی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 0:9 توسط گمنام |


با من سخن بگو

 

امروز صبح وقتي از خواب برخواستي، تو را تماشا كردم و اميد داشتم كه با من حرف خواهي زد، فقط در چند كلمه و يا از من به خاطر چيزهاﻯ خوبي كه ديروز در زندگي تو اتفاق افتاد تشكر خواهي كرد. اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودﻯ هنگامي كه مي خواستي از خانه بيرون بروﻯ، مي دانستم كه مي تواني چند دقيقه اﻯ توقف كرده و به من سلامي كني. اما تو سرگرم بودﻯ، زماني كه پانزده دقيقه بيهوده بر روي صندلي نشسته بودﻯ وپاهايت را تكان مي دادﻯ، فكر مي كردم كه مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوﻯ تلفن دويدﻯ ! من با صبر و شكيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي كردم و تو آن قدر مشغول بودﻯ كه هيچ چيز به من نگفتي.

موقع خوردن ناهار متوجه شدﻯ كه چند نفر از دوستانت قبل از غذا با من حرف مي زنند، اما تو چنين كارﻯ نكردﻯ. باز هم زمان باقي است، و اميدوارم كه تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد كه كارهاﻯ زيادي براﻯ انجام دادن دارﻯ. بعد از انجام چند كار، تلويزيون را روشن كردي و وقت زيادﻯ را در برابر آن سپرﻯ كردﻯ...

من باز هم با شكيبايي منتظر ماندم كه بعد از تماشاﻯ تلويزيون و خوردن غذا با من حرف بزني. هنگام خوابيدن گمان كردم كه خيلي خسته اﻯ. بعد از گفتن شب به خير به خانواده ات، سريعا به سوﻯ رختخواب رفتي و خوابيدﻯ. مهم نيست شايد نمي دانستي كه من هميشه آن جا با تو هستم.

من، بيش از آن كه تو بداني، صبر پيشه كردم. من حتي مي خواستم به تو بياموزم كه چگونه با ديگران، صبر و شكيبا باشي.

من ، به تو عشق مي ورزم. و هر روز منتظرم كه تو با من حرف بزني. چقدر مكالمه يك طرفه و يك جانبه سخت است.

بسيار خوب، تو يك بار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يك بار ديگر فقط براﻯ عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اين اميد كه مقدارﻯ از وقتت را به من اختصاص دهي. روز خوبي داشته باشي.

((دوست تو خدا))

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386 2:16 توسط گمنام |


 روزي سنگي در جاده اي افتاده بود.

نفر اول ازآن گذشت بدون آن كه متوجه آن شود.

 نفر دوم آن را ديد اما بي اعتنا از كنار آن گذشت.

 نفر سوم آن را ديد و با خود فكر كرد اگر زير لاستيك يك ماشين برود ممكن است چه اتفاقي بيفتد؟ اما با خود گفت: من كار دارم، انشاءالله نفر بعدي آن را بر مي دارد!

نفر چهارم آن را ديد و همان فكر را با خود كرد. ماشين خود را نگه داشت و سنگ را از وسط جاده برداشت.

توضيح: حالا فكر كنيم اون سنگ يه مشكل باشه توي جامعه يعني توي كشورمون.ما ايراني ها هم درست مثل اين چهار نفريم.يا اصلا از مشكلا خبر نداريم و يا اگه خبر داريم عاقبتش رو نمي دونيم! شايدم بدونيم آخرش چيه و كاري نكنيم و بگيم نفر بعدي مياد درستش مي كنه. چند نفرمون مثل نفر چهارم هستيم؟ اگه حتي نصف ما هم مثل نفر چهارم بود الآن اين وضعيتمون نبود.......

تا بعد

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386 15:5 توسط گمنام |


هر سه مقابل پنجره نشستند خيره به دريا           دريا

يكي از دريا گفت

ديگري گوش كرد

سومي نه گفت

                    و نه گوش كرد

او در ميانه دريا بود غوطه ور در آب

از پشت پنجره حركات او آرام و واضح

در آبي پريده رنگ آب

درون كشتي غرق شده اي چرخيد

زنگ نجات غريق را به صدا در آورد

حباب هاي ريزي با صدايي نرم بر روي دريا شكستند

ناگهان يكي پرسيد:

                          "غرق شد؟"

ديگري گفت:

                          "غرق شد."

سومي از عمق دريا نگاهشان كرد

گويي به دو نفر كه غرق شده اند مينگرد............

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 0:41 توسط گمنام |


 

اگه ميخواي منو يه ذره هم كه شده بشناسي بخون:

ميخوام از اولش بگم از وقتي كه به دنيا اومدم..... توي يه شب باروني داشت آسمون رعد و برق ميزد يه روز استثنايي،انگار همه خبر داشتن من دارم ميام!!! اما نه......... چرا دروغ ...... توي يه شب معمولي خدا توي فصل تابستون چشمم براي اولين بار به اين دنيا افتاد. ولي واقعا ساعت به دنيا اومدنم خاص بود! موقع اذان به دنيا اومدم!

هيچي ديگه بزرگ شدم تو يه خانواده كوچولو كه يه بچه تنها دلخوشي اونا شده بود تا زنده باشن و نفس بكشن. مامانم بابام هر دوتاشون از وقتي كه خروسا هم خواب بودن ميرفتن سر كار وقتي هم كه جغدا پا ميشدن بر ميگشتن خونه! آخرشم العان خودشون رو مقصر ميدونن كه وقتي كه من اولين قدم هام رو بر ميداشتم اتاقمون يا بهتر بگم خونمون انقدر كوچيك بوده كه من نميتونستم راه برم ميخوردم به ديوار و ميفتادم زمين......

همين طوري بزرگ شدم با اين فرق كه ديگه ميفهميدم تو خونه جا نيست پس نبايد راه برم بخورم به در و ديوار!بايد اندازه قدمهام رو بفهمم بيشتر از حد قدم بر ندارم....

 از همون بچگيم از همه فراري بودم نميدونم چرا اما از همه فراري بودم....هميشه موقع مدرسه هم يه گوشه حياط به بازي بچه ها نگاه ميكردم و لذت ميبردم هيچ وقت اينو واقعا ميگم هيچوقت با هيچ كسي بازي نكردم! اين از بچه بودنم كه هيچوقت بچه گي نكردم! نميخوام زياد كشش بدم آخه زندگيم خيلي طولانيه حرفام خيلي طولانيه اما يه زندگي معمولي....... هميشه از همه فراري بودم هيچ وقت كسي نيومد تا منو بشناسه، بفهمه من كيم آخه تو اين دنيا به اين بزرگي! ميدونم آخرشم يه گوشه از اين دنيا زير آسمون خدا بدون اين كه كسي منو بشناسه ميرم......

هيچوقت از اين دنيا از آدماش با اين همه مشكلي كه داشتم بدم نيومد هميشه عاشقانه آسمون رو زمين رو هر چي موجود بود تو اين دنيا رو دوست داشتم اما هيچ وقت يه چيز رو نفهميدم چرا بقيه با اين همه چيزايي كه دارن بازم از خدا ناراضين؟! وقتي ميرم تو خيابون وقتي به آدما نگاه ميكنم واقعا دليل كاراشون رو نميفهمم! مخصوصا دليل كاراي هم سن و سالاي خودم! به ماشينيشون به تيپاشون به خونه هاشون و به كاراشون نگاه ميكنم اما هيچ وقت نفهميدم چرا من دوست ندارم مثل اونا باشم شايد غير عاديم اما با اين تنهاييهام با اين مشكلات بازم حس ميكنم خيلي از اونا خوشبخت ترم! از هيچ كدوم بدم نمياد اما دلم براشون ميسوزه.......هيچ وقت معني واقعي اين دنيا رو نميفهمن.......

فعلا حرفم همين بود عادت ندارم زياد حرف بزنم عادتم ندارم خداحافظي كنم فقط ميگم به اميد ديدار.........

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386 14:34 توسط گمنام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

گمنام به اين دنيا اومدم
گمنام بزرگ شدم
گمنام خواهم رفت......


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

86/11/01 - 86/11/30

86/10/01 - 86/10/30



پیوندها

دنياي عاشقانه
نيمه راه...
ميلاد0511
پشت نقاب شب
سيمرغ
دوست دارم اعجاز كلام
sahel2sokot85
قلب عاشق من
بی تو تنهایم
<-همسفر من->
سنگ صبور


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS